|
موشِ کور
بعضی از آدم ها می بینند و اما دیده نمی شوند. برخی دیگر دیده می شوند و اما نمی بینند. بعضی هم نه می بینند و نه دیده می شوند. مثل برخی از کارها که دور از چشم ها انجام می گیرد و کسی نمی بیند و فقط نتیجه اش نمایان می شود. مثل همان کارهایی که مخفیانه هست و کسی نمی فهمد چگونگی انجامش را. موش کور را دیدی؟ به اسم، کور است. اما بهتر از من و تو می بیند. حفار ماهری است. زیرکانه و زیر زیر هم که شده حتی می تواند به معدن گنج برسد.
همه ی این ها را گفتم که برسم به این جا که برخی ها چرا با وجود چشمانی تیز و بینا، کور بصیرت و عقلانیت هستند؟! خیلی از لابراتوارهای مواد مخدر در سطح این کشور وجود دارد که بی امان و بی سابقه مواد تولید می کند و حتی صادر می شود به خارج. چه کسی می بیند این توزیع بی رویه را؟! یا مثلأ خیلی از گروه های زیر زمینی هستند که واسطه گری و دلالی می کنند برای فروش و خروج خیل دخترها و پسرها به جایی خارج از مرزهای این سرزمین. و یا مثلأ چاپخانه هایی هستند که بی رویه از روی کتابی به دستور ناشری مدام تمدید چاپ می کنند و غیر قانونی کتابی را که به طور مثال چاپ اولی ست و تیراژ مثلأ هزارتایی دارد تا هزارهای بالاتری می برند و به دور از چشم و موافقت مولف، کتاب را می فروشند و مثلأ خیال می کنند کسی نمی بیند. این ها همان بینایی کور کورانه است. این ها همان موش کورهایی هستند که خیال می کنند اگر چشم خودشان را روی خیلی از چیزها بستند، دیگران هم به تقلید از آن ها به کوری رسیده اند و عصای سفید به دست گرفته اند!!! |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:34 وجب به وجب
داستان از جایی شروع می شود که قصه ای در کار باشد. قصه از جایی شروع می شود که دلیلی در زندگی وجود داشته باشد. و این دلیل برای زندگی از جایی آغاز می شود که جمع دروغ ها و راستی ها ذهنی را درگیر کند. اما هیچ وقت هیچ چیزی با هم توأمان نه می تواند راست باشد و نه دروغ. مثل آن چیزی که منفی ست و نمی تواند مثبت باشد. مثل آن کسی که زیر تمام دروغ ها و منفی ها پنهان است و یاد گرفته است با شرارتِ لحظه هایش همه چیز را به عنوان راستگویی تحمیل کند به دیگری یا به دیگرانی.
این جا هیچ چیزی سر جایش نیست. همه ی قفسه ها پر از کتاب هم که باشد، لا به لای برگ هایش دروغ ها نهفته است. این جا هیچ چیزی مثل روز ازل نیست. هر چه که هست به ابد رسیده. این را چروک های زیر چشم می گوید. من نمی گویم که. این را خط فاصله ها می گویند با خط چین های روی پیشانی. این جا هیچ چیزی سر جایش نیست. این جا از بالا تا پایین قفسه های کتاب چوبی و کتاب آهنی، نفرتی از جنس ابدی است که هیچ وقت هیچ چیزش از ازل تا ابد سر جایش نبوده. این جا به جای کتاب خوان ها، آدم خوان ها ارزش بیشتری دارند. این جا به جای کتاب ها روی قفسه ها، مشتی برگه های کالا شده ی سیاه می بینی که با تمسخر به تو نگاه می کنند و خیال می کنند آن قدر ساده هستی که حرف های دروغ شان را باور می کنی. این جا کتاب ها، کتاب نیستند. دفترچه ی اعمال زندگی قفسه ها هستند!!! |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:48 زمان دست تو افتاده
شب از مهتاب سر میره تمام ماه تو آبه
شبیه عکس یک رویاست تو خوابیدی جهان خوابه زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب لبخندی شب از جای شروع می شه که تو چشماتو می بندی تورا آغوش می گیرم تنم سریز رویا شه جهان قد یه لالایی توی آغوش من جاشه تورا اغوش می گیرم هوا تاریک تر می شه خدا از دست های تو به من نزدیکتر می شه زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاد تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده تمامه خونه پر می شه از این تصویر رویایی تماشا کن تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی دانلود: دانلود آهنگ تصویر رویا - داریوش |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 20:0 دوازده قدم
در جلسات NA راه حل هایی ست که از آن به عنوان قدم های دوازده گانه یاد می شود؛ و همچون خطی دفاعی ست. برای قدم گذاشتن در این راه و پیروی از دوازده قدم، مدت زمان زیادی وقت لازم است. که تنها با صبوری، استقامت و ریاضت همراه می شود. با اتکا به این شعار که: " ما یک روزه معتاد نشده ایم، پس نباید به خودمان سخت بگیریم."
قدم اول: ما اقرار کرده ایم که در برابر اعتیادمان عاجز بوده ایم و زندگی مان غیرقابل اراده شده بود. قدم دوم: ما به این باور رسیده ایم که یک نیروی برتر می تواند سلامت عقل را به ما بازگرداند. قدم سوم: ما تصمیم گرفته ایم که اراده و زندگی مان را به مراقبت خداوند بدان گونه که او را درک می کردیم، بسپاریم. قدم چهارم: ما یک ترازنامه ی اخلاقی بی باکانه و جستجوگرانه از خود تهیه کردیم. قدم پنجم: ما چگونگی دقیق خطاهای مان را به خداوند، به خود و به یک انسان دیگر اقرار کرده ایم. قدم ششم: ما آمادگی کامل پیدا کرده ایم که خداوند کلیه ی نواقص شخصیتی ما را بر طرف کند. قدم هفتم: ما با فروتنی از او خواسته ایم کمبودهای اخلاقی ما را برطرف کند. قدم هشتم: ما فهرستی از تمام کسانی که به آن ها صدمه زده بودیم تهیه کرده و خواستار جبران خسارت از تمام آن ها شدیم. قدم نهم: ما به طور مستقیم در هر جا که امکان داشت از این افراد جبران خسارت کردیم. قدم دهم: ما به تهیه ی ترازنامه شخصی خود ادامه دادیم و هرگاه در اشتباه بودیم سریعأ به آن اقرار کردیم. قدم یازدهم:ما از راه دعا و مراقبه خواهان ارتقاء رابطه ی آگاهانه ی خود با خداوند بدان گونه که او را درک می کردیم شده و فقط جویای آگاهی از اراده ی او برای خود و قدرت اجرایش شدیم. قدم دوازدهم: با بیداری روحانی حاصل از برداشتن این قدم ها، ما کوشیدیم این پیام را به معتادان برسانیم و این اصول را در تمام امور زندگی خود به اجرا در آوریم. ضرب المثلی می گوید: " سیاست، آشنا را غریبه می کند." اما بر خلاف این ضرب المثل، در جمع NA " اعتیاد، غریبه را آشنا می کند." |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 19:58 مثل بار اولی که دفن شدم
این همان زندگی ست که می شود میدان. و این همه همان آدم ها هستند که مدام دور این میدان، می گردند و از چرخش مداوم به دورِ استبصار می افتند و تسلسل. از همه ی آمارهای دنیا هیچ چیزی تا این اندازه درست نبوده که فکر ما درست فکر کرده است به این که دنیا جایی بیهوده است که فقط می توان آن را تیغ زد. که نه این دنیا دارد تیغ مان می زند.
این همان زندگی ست. وقتی که همه چیز برگردد سر نقطه ی انجماد. مثل جسدی تازه تازه که تازه از سردخانه بیرونش آورده باشند و خیلی تازه تر، سردتر وجودت را داغ تر کند از جسد احتمالی آینده ات که انسانی بودی و حالا سرما باید تازه نگه ت دارد تا به گور شوی. این همان زندگی ست. از همان نوعش که خودت، خودش و خودمان می دانیم که چه به روزش آورده ایم که چه به روزمان این روزگار دنیایی اش آورده است. دنیای خالی و پوچی ست، گذرِ رهگذرِ روزهای یه نقطه ای. یاد مجنونی ها و لیلی ها بخیر که قصه ای بودند و حل شدند در تاریخ. این زندگیِ از نوع عشق و علاقه ای به سه حرف دیگری خلاصه می شود. جای تاریکی را که تاریک خانه می نامند، قفسه های کتابی را چیده شده کتابخانه می گویند. لا به لای قفسه های کتاب چوبی و کتاب آهنی، جسد منجمد شده، یخ ش وا می رود. جسد از جنس رفتگان است. برنمی گردد حتی میان آن همه تکرارها و تاریخ ها. مثل آدم برفی که وقتی آب بشود یعنی دیگر نیست. یعنی دیگر جایش هم حتی نمی ماند...! |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در شنبه نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:48 باران هم مگر می بارد...؟
وقتی گوشی برای شنیدن درد و دل های مان نداشته باشیم
جایی را پیدا می کنیم گوشه ی دیوار همان دیواری که می گویند: گوش دارد!!! |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:9 بهارِ کتاب
همه ی کتاب های نشر آموت در نمایشگاه کتاب تهران. |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت 0:16
همــه ی پـل هـای پشت سرم را خــراب کــردم ؛
از عَــمـد ... راه اشــتـبـاه را نـبایــد بــرگـشت … !!! |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 18:1 چیزی شبیه او
من می بافم...
او می بافد... من برای او کلاه، تا سرش گرم شود...! او برای من دروغ، تا دلم گرم شود...!!! |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 و ساعت 17:0 به رنگ سیاه
تا پیراهنت را سیاه نبینند، باور نمی کنند چیزی را از دست داده ای!
|+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 و ساعت 19:14 انسان... در داستان جهان
چقدر می توان به زخم های پا گفت: تمام راه های رفته، اشتباه بوده؟؟!!
|+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت 1:3 تکیه بر کلمات
الاهه یی را
پیش رو دارم نام نامیش ناامیدی است و اوست که به من امید نوشتن می دهد. |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 13:53 عاشق تماشا کن مرا گاهی
عشق نیست حال تو ویرونه اونکه که تو دلم جاشه با عشقی که تو چشماشه ای کاش که مال من باشه این دل ماله تو بود اما از تو چه سود وای از رفتن تو وای از دنیایه حسود عاشق تماشا کن مرا گاهی تا دلت شاید سوی من آید اگر خواهی تا عشق آید به همراهی دل دل دل دیوونه کی قدر تورو می دونه عشق نیست حال تو ویرونه اونکه که تو دلم جاشه با عشقی که تو چشماشه ای کاش که مال من باشه دانلود آهنگ: دانلود دل دیوونه با صدای شهرام شكوهی |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 3:1 نقش ِ به دار
کار سختی است نوشتن در مورد زندگی ای که زندگی اش کردی؛
اما وقتی می خواهی همان زندگی را زندگی کنی و نقش بازی کنی برای این تقدیر از پیش تعیین نشده ات به سختی آسان می شود، همه ی این نقش ها و نقشه ها و بازی ها و بازی خوردن ها. و به قول او: خواهی نشوی همرنگ / رسوای جماعت شو! و به قول دیگری از او: خواهی نشوی رسوا / همرنگ حقیقت شو!
|+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در شنبه پنجم فروردین 1391 و ساعت 0:42 بهار، سه نقطه چین برف
اینم ترانه زیبا و خاطره انگیز " بهار ، بهار " از ساخته های " تورج شعبان خانی " و از سروده های " استاد محمدعلي بهمني " که توسط خود تورج شعبان خانی به زیبایی اجرا شده است. دانلود اینجا راستی عیدتان مبارک و تبریک به همه ی دوستانم که بهار زادروز تولدشان است
برچسبها: عید نو |+| نوشته شده توسط آناهیتا آذرشکیب در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 0:39 |
|

